مطالب داغ
در تیم پیشکسوتان‌نباشم به‌ورزشگاه‌می‌روم
 پیشکسوت باشگاه پرسپولیس گفت: برای بازی پیشکسوتان پرسپولیس و میلان هنوز از من دعوتی به عمل نیامده است. پژمان جمشیدی در خصوص حضورش ...
رکورددار خالکوبی در تیم ملی!
  این خبر از سوی مسئولان تیم ملی و فدراسیون فوتبال نیز تائید شده است. دژاگه که پدر و مادری ایرانی دارد، ...
ملکه زیبایی سابق ونزوئلا کشته شد+عکس
 مونیکا اسپیر، ملکه زیبایی سابق ونزوئلا و شوهر ایرلندی‌اش به ضرب گلوله کشته شدند. این دو به همراه دختر پنج ساله‌ خود در ...
رقص ۴ ساعته خانم او را مشهور کرد!+عکس
  به گزارش دیلی خبر دختر 15 ساله به نام وی کیکی با انجام 4 ساعت رقص خود را مشهور نمود.دختر خانم چند ...
با ۱۲ راه با چین و چروک صورت تان خداحافظی کنید!
  نگران این هستید که پوستتان پیرتر از سنتان به نظر برسد؟ در اینجا راه هایی برای کاهش چین‌ و چروک به شما ...

بهشت بر تو ارزانی باد پسرجان…

دسته بندی: اخبار ورزشی | توسط: یاسین قاسمی | در تاریخ: ۲۹ اسفند, ۱۳۹۵

حمیدرضا صدر بهاریه ای برای نوروز ۱۳۹۶ نوشته و راهی گذشته های دور شده، خیلی دور..

روزهای عید را با جمله های او سپری کرده ام. با طنین صدای مادرم. مادرم که می گفت “… می بینی پسر جان، وصله نو بر خرقه همیشگی دوخته ام. سایه تو روی خرقه من افتاده و آن به خود وصله کرده ام. تو به من دوخته شده ای و چون سایه همیشه در پی من خواهی آمد”… و من به او آمیخته شدم چون سایه در پی اش رفتم. همیشه، همه جا.

مادرم پس از تحویل سال مرا در آغوشش جای می داد و می گفت “… بهشت بر تو ارزانی باد پسرجان، همه روزت بهار باد”. آن صدا از جان عزیزتر و از همه وحشت های دنیا نیرومندتر بود. من به او تعلق داشتم و او به من. در بیم و امید شریک بودیم و قلب مان از همه به هم نزدیک تر.

با همان جمله ها طعم شیرین عید را در گرمای تابستان و سرمای زمستان مزه مزه می کردیم و رویاپردازی های مان را ادامه می دادیم”… پشت آن باغ های شکوفان، کشتزارهای زرین، کران تا کران موج می زند. سطح کشتزارهای پر آب از دور بسان آینه برق می زند و بچه های شیطان نیمه برهنه درون آن آب بازی می کنند”. می گفت بچه ها با بازیگوشی بزرگ می شوند. با دشواری بالا رفتن از درخت، با هنر شنا در یک حوض کوچک، با دویدن دنبال توپ. بعدها با همان جمله راز و رمز “عقل حیران مانده در بازار عشق” را تبیین کردیم.

آن کشتزارهای زرین در کلام فریبنده و پرکشش مادر نهفته بودند. آن بازیگوشی ها، آن بچه های شیطان خوش خیال. ما در آن حیاط ها دنبال توپی که درون حوض می افتاد و لای گل های باغچه گرفتار می شد می افتادیم. خانه های مان بام های مسطحی به پا ایستاده میان درختان توت و آلبالو داشتند، حوض های کوچکی برای آب تنی های تابستانی. روی دیوار خانه های مان شاخه های اقاقی اطراف پنجره های چوبی بالا می رفتند. در آسمان خانه های مان کبوتران سپیدبالی پیچ و تاب می خوردند که نگاه کردن شان برای خوشبختی مان کافی بود. با آن ها دنبال طالع سعد می گشتیم، دنبال یافتن راز فرار از نحوست.

زبان در کامم می خشکد و نمی توانم جمله های دلکش مادر در روز اول عید را تکرار کنم. او از بازارهای روز های کودکی اش حرف می زد. از ماهی های کوچک قرمز، از ظروف مسی، از تشت ها و تاس ها، از سینی ها و تنگ های صیقل یافته براق با نقش های زیبا، از تلالوی آتشین شان، از شمعدانی های برنجی قلمزده و ظروف سفالین، از چینی های فغفوری سپید و آبی، از جام ها و قدح های آبگینه، از بلورهای پرطنین عراقی، از ریاحه عطر و مرهم های شفابخش داده های نباتی، از بوی کندر و عطر، از ترکیب پسته و فندق، از طعم کشمش و نقل، از از آینه های براق، از شمعدانی های نقره، از سفره های هفت سین، از اسکناس های تانخورده لای صفحات قرآن، از سیبی چرخ خورده درون کاسه آب در لحظه تحویل سال.

مادرم کتابخانه قدیمی پدر را حفظ کرده. با همان ترکیب همیشگی، با همان حال و هوا. وارد اتاق وارد که می شوم هیجان نهفته در سکوت کتاب ها و شور آمیخته به وقار کاغذها مرا مات می کنند و تماشای جلد کتاب های آشنا خوشبختانه هنوز تکانم می دهد. همان هایی که پدر آنها را ورق زده. می خواهم با رایحه اشتیاقی که از جلو کتاب های و ورق زدن صفحات شان برمی خیزد سینه ام را پرکنم تا سنگینی گذر زمان که در وجودم ریشه دوانده آب کند. می خواهم جمله های آن روزگاران را دوره کنم “… افسوس که بزرگ ترین عیب دنیا همین بس که بی‌وفاست، ولی شب دراز است و پایان شب سیه، سپید است. شنونده شکیبا دل، فرجام نیک کارش را خواهد دید و جوینده خرد آن را خواهد یافت”.

به کتاب های ردیف شده بغل هم نگاه می کنم. ترتیب چیده شان شان را می شناسم. هر چه باشد جان کنده ام ترتیبی که پدر آن را شکل می داد – از بزرگ به کوچک -  حفظ کنم. در دل می گویم  “… با من حرف بزنید، مرا همین جا نگه دارید. یاد پدرم بیندازید که با عینکش به حروف خیره می شد و با انگشتانش هر برگی را بسان گنج تازه یافته ای لمس می کرد. مرا برگردانید کنار مادرم. کنار آن سایه، آن خرقه”.

نوروز را با زمزمه جمله های مادرم از دل قصه هایش آغاز کرده ام “… ای زادبوم زیبا و دلگشای من، تو در جهان یگانه ای و هیچ اسب تکاوری را یارای آن نیست تا گرداگرد دشت هایت را درنوردد و از برابر کوه هایت عبور کند. در سرزمین های زادبوم من برای همه پناهگاهی هست، همه “.

حمیدرضا صدر

  • Twitter
  • del.icio.us
  • Digg
  • Facebook
  • Technorati
  • Reddit
  • Yahoo Buzz
  • StumbleUpon

» تبلیغــات